تبلیغات
 میکس سایت - مطالب ابر داستان عبرت اموز
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک رو ز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید….


چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من درقلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)



دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…





طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان عاشقانه،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: داستان عاشقانه، داستان عبرت اموز، عشق، رابطه دختروپسر، love، اهدای قلب، داستان کوتاه،  
تاریخ : جمعه 3 آبان 1392 | 11:31 ق.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
*مجموعه بیش از 10 داستان کوتاه بسیار زیباوخواندنی*


 

اداره کردن زن آسان تر است یا کشور ؟
روزی از میلتون، شاعر معروف انگلیسی پرسیدند: چرا ولیعهد انگلستان می تواند در ۱۴ سالگی بر تخت سلطنت بنشیند و سلطنت کند؛ اما تا ۱۸ سال نداشته باشد نمی تواند ازدواج کند؟» میلتون گفت: «به خاطر این که اداره کردن یک مملکت از اداره کردن یک زن به مراتب آسان تر است!
=

=

=



ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی،  داستان کوتاه،  داستان عبرت اموز،  طنز، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان عبرت اموز، داستان عبرت آموز، طنز، داستان طنز، مجموعه داستان، داستان زیبا،  
تاریخ : چهارشنبه 17 مهر 1392 | 05:23 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

مسابقه مرد خبیث با شیطان

مرد خبیثی روزی در کوچه ای راه می رفت و با خودش فکر می کرد که من هر گناه وخباثتی که وجود داشت انجام داده ام.این شیطان چه کار کرده که من نکرده باشم؟؟

پیرمردی آرام آرام جلو آمد وبا صدایی لرزان گفت:با من کاری داشتی؟؟

---

شما؟

---

من شیطانم،گویا نام مرا می بردی

---

ادامه مطلب...




ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی،  داستان کوتاه،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان مذهبی، داستان عبرت اموز، داستان شیطان، داستان پند اموز، مطلب مذهبی، داستان مردخبیث،  
تاریخ : شنبه 6 مهر 1392 | 06:42 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
میدونم شاید این داستان رو شنیده باشید ولی ایندفعه ما به دوزبان فارسی وانگلیسی این داستان اموزنده وزیبا رو براتون تهیه کردیم....


خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..

ادامه مطلب.......



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان عبرت اموز، داستان کوتاه و عبرت اموز، داستان انگلیسی، داستان کوتاه انگلیسی، داستان،  
تاریخ : شنبه 30 شهریور 1392 | 09:43 ق.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد  كه زیبا ترین قلب را درتمام آن  منطقه دارد..

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند.. مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداختوmixsite.mihanblog.com

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت كه قلب تو به زیبایی قلب من نیست..مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی  از قلب او  برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن  دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه‌ای آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند كه  چطور او ادعا می‌كند كه زیباترین قلب را دارد؟؟mixsite.mihanblog.com

مرد جوان به پیر مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی می‌كنی؛ قلب خود رابا قلب  من مقایسه كن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت : درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب  خود را با قلب تو عوض نمی‌كنم.mixsite.mihanblog.com

 هر زخمی  نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده‌ام.mixsite.mihanblog.com

  من بخشی  از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دوعین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برایم عزیزند؛ چرا كه یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها  بخشی از قلبم را به  كسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند كه داشته‌ام... 

 امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند،. پس حالا  می‌بینی كه زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی كه اشك از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و  سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت..

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا كه عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده  بود...

نظر یادتون نره لطفااااا....... mixsite.mihanblog.com




طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان عاشقانه،  داستان عبرت اموز،  سرگرمی، 
برچسب ها: زیباترین قلب شهر، داستان غمناک، داستان کوتاه، داستان عاشقانه، قلب شکسته، داستان عبرت اموز، قلب زیبا،  
دنبالک ها: تنها راه برای رسیدن، عشق و ثروت، داستان کوتاه باورش سخته....،  
تاریخ : دوشنبه 11 دی 1391 | 12:19 ق.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میامو قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد...حال دختر خوب نبود....نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی...ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید....
چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست...!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم...امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم....

نظرتون چیه ؟؟؟



طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان عاشقانه،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: عاشقانه، داستان عبرت اموز، باورش سخنه، داستان عاشقانه، داستان کوتاه، داستان رمانتیک، عشق،  
تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1391 | 05:34 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

  • paper | تیم بلاگ | زیبا مد