تبلیغات
 میکس سایت - مطالب داستان عبرت اموز
حجاب


آرزویم "املماندن است در این وا نفسای "روشنفكری'...!!!

☼وقتی تو خیابون چشمم به چشم یه پسر جوون افتاد و سرم رو برگردوندم ، از کنارم که گذشت،بهم گفتـن:: اُمل!!
☼وقتی سوار تاکسی شدم دیدم یه نامحرم کنارم نشسته,خودمو جمع کردم بهم گفــت:: اُمل!!
☼وقتی اذان شد و رفتم مسجد دانشگاهبهم گفتـن:: اُمل!!
☼وقتی با نامحرم بدون عشوه و ناز صحبت کردم بهم گفتـن:: اُمل!!
☼وقتی در جواب رابطه دوستی پسر هم دانشگاهیم گفتم: نه بهم گفــت:: اُمل!!
☼وقتی موقع حرم زدن با نامحرم سرم پایین بود و تو چشماش نگاه نمیکردم بهم گفــت:: اُمل!!
☼تازه قهمیدم چرا این روزها هر کی از پیشم رد میشه بهم میگه امل**


☼خدایا شکرت که <<اُمل>> شدم☼



طبقه بندی: سرگرمی،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: حجاب، حجاب چیست ؟، تقوا و اراستگی، روشنفکری، نجابت، نامحرم، مسجد دانشگاه،  
تاریخ : جمعه 1 آذر 1392 | 03:15 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک رو ز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید….


چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من درقلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)



دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…





طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان عاشقانه،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: داستان عاشقانه، داستان عبرت اموز، عشق، رابطه دختروپسر، love، اهدای قلب، داستان کوتاه،  
تاریخ : جمعه 3 آبان 1392 | 11:31 ق.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
*مجموعه بیش از 10 داستان کوتاه بسیار زیباوخواندنی*


 

اداره کردن زن آسان تر است یا کشور ؟
روزی از میلتون، شاعر معروف انگلیسی پرسیدند: چرا ولیعهد انگلستان می تواند در ۱۴ سالگی بر تخت سلطنت بنشیند و سلطنت کند؛ اما تا ۱۸ سال نداشته باشد نمی تواند ازدواج کند؟» میلتون گفت: «به خاطر این که اداره کردن یک مملکت از اداره کردن یک زن به مراتب آسان تر است!
=

=

=



ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی،  داستان کوتاه،  داستان عبرت اموز،  طنز، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان عبرت اموز، داستان عبرت آموز، طنز، داستان طنز، مجموعه داستان، داستان زیبا،  
تاریخ : چهارشنبه 17 مهر 1392 | 05:23 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

مسابقه مرد خبیث با شیطان

مرد خبیثی روزی در کوچه ای راه می رفت و با خودش فکر می کرد که من هر گناه وخباثتی که وجود داشت انجام داده ام.این شیطان چه کار کرده که من نکرده باشم؟؟

پیرمردی آرام آرام جلو آمد وبا صدایی لرزان گفت:با من کاری داشتی؟؟

---

شما؟

---

من شیطانم،گویا نام مرا می بردی

---

ادامه مطلب...




ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی،  داستان کوتاه،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان مذهبی، داستان عبرت اموز، داستان شیطان، داستان پند اموز، مطلب مذهبی، داستان مردخبیث،  
تاریخ : شنبه 6 مهر 1392 | 06:42 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
میدونم شاید این داستان رو شنیده باشید ولی ایندفعه ما به دوزبان فارسی وانگلیسی این داستان اموزنده وزیبا رو براتون تهیه کردیم....


خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..

ادامه مطلب.......



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان عبرت اموز، داستان کوتاه و عبرت اموز، داستان انگلیسی، داستان کوتاه انگلیسی، داستان،  
تاریخ : شنبه 30 شهریور 1392 | 08:43 ق.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت..

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد..
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد..
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود..
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد..
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست.… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد..

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید..
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او 
بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟?
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد..
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت..
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ 
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
 mixsite.mihanblog.com

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان عاشقانه،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: معنای خوشبختی، داستان عاشقانه، داستان غمناک، بی اعتنا به نتیجه، عاشقانه و غمگین، داستان کوتاه،  
تاریخ : سه شنبه 26 دی 1391 | 07:55 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی  شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید، کفشهایش را گذاشت زیر سرش،  کیسه را کشید روی تنش، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش….

خیابان ساکت بود ،  فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد..
در پس کورسوی  نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود  و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود، دستهایش سردتر، مچاله تر شد، باید زودتر خوابش  میبرد
صدای گام هایی  آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.
اگر کسی می فهمید او هم  دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند، مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت، معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای  دور به مرد می خندید، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر…
گفته بود: بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی، دست پر میام …فاطمه باز هم خندیده بود.
آمد شهر، سه ماه کارگری کرد،  برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید…
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را  گرفت، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود…!!!
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی!!!
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد…
یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش  نمی رسید، پولها را گذاشت توی بقچه،  شب تا صبح خوابش نبرد.
صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست.
- داداش سیگار داری؟                           mixsite.mihanblog.com
سیگاری نبود، جوان اخم کرد. 
نیمه های راه  خوابش برد،  خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی  یک خانه  یک اتاقه و گرم…                                mixsite.mihanblog.com

چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ،  پاشد :
- پولام .. پولاااام .
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود؟
- حواست کجاست عمو؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید، جای بخیه های روی  کمرش سوخت.
برگشت شهر، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ، دل برید  ، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود.
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …
چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ،خودشو کشید کنار پله ها  و کارتن رو جمع کرد.
در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می آمدند و می رفتند.
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود، برگشت، خودش بود ، جوان توی اتوبوس ، وسط پیاده رو ایستاده بود ،  چشم ها قلاب شد به هم ، فرصت فکر کردن نداشت ، با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد.
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
جوان شناختش.
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ،  ولم کن آشغال …
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ،  درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….افتاد روی زمین.
جوان دزد فرار کرد.
- آییی یی یییییی
 مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل ... ام 
صدایش ضعیف بود ، صدای مبهم دلسوزی می آمد : 
- چاقو خورده …. 
- برین کنار .. دس بهش نزنین ….   
- گداس؟
- چه خونی ازش میره .…    
 دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش ، دستش داغ شد
 چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ، سرش گیج رفت ، چشمهایش را بست و … بست .
 نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا تاریک بود … تاریک .
 همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه : یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد . همین…
 هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ، نه کسی فهمید مرد که بود، نه کسی فهمید فاطمه چه شد ؛مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی…
 بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ، شاید فاطمه هم مرده باشد ، شاید آن دنیا یک خانه  یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ، کسی چه میداند ؟!
 کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟   



طبقه بندی: سرگرمی،  داستان عاشقانه،  داستان عبرت اموز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان به سوی خوششبختی، داستان عاشقانه ی به سوی خوشبختی، داستان غمناک به سوی خوشبختی،  
تاریخ : دوشنبه 18 دی 1391 | 12:01 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

  • paper | تیم بلاگ | زیبا مد