تبلیغات
 میکس سایت - مراقب چشمانم باش
دختری بود نابینا~
که از خودش تنفر داشت~
که از تمام دنیا تنفر داشت~
و فقط یکنفر را دوست داشت~
دلداده اش را~
و با او چنین گفته بود~
« اگر روزی قادر به دیدن باشم~
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم~
با تو ازدواج خواهم کرد~
و چنین شد که آمد آن روزی~
که یک نفر پیدا شد~
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را                               
mixsite.mihanblog.com
و نفرت از روانش رخت  بر بست
دلداده به دیدنش  امد                 
mixsite.mihanblog.com
و یاد آورد وعده دیرینش  شد :
« بیا و با من عروسی  کن
ببین که سالهای سال منتظرت  مانده ام »
دختر برخود  بلرزید
و به زمزمه با  خود گفت :
« این چه بخت شومی  است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم  نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
«
 پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی...



طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان عاشقانه،  داستان عبرت اموز، 
تاریخ : جمعه 15 دی 1391 | 04:38 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

  • paper | تیم بلاگ | زیبا مد