تبلیغات
 میکس سایت - عشق واقعی


زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند..  زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم..” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!”  زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خب، حالا میشه یواشتر؟ ” مرد جوان: “باشه،  به شرط این که  کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”"mixsite.mihanblog.com

روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با  ساختمانی حادثه آفرید. در این  سانحه که بدلیل بریدن  ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. .mixsite.mihanblog.com

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با راه حلی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی! . .




طبقه بندی: سرگرمی،  داستان عاشقانه،  داستان عبرت اموز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: عشق واقعی، داستان واقعی، داستان غم انگیز، عاشقانه، فداکاری،  
تاریخ : سه شنبه 12 دی 1391 | 01:06 ق.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

  • paper | تیم بلاگ | زیبا مد