تبلیغات
 میکس سایت

نام من عشق است آیا می شناسیدم ؟

زخمی ام زخمی سرا پا می شناسیدم ؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته هستم خسته، آیا می شناسیدم ؟

راه شش صد ساله ای از دفتر حافظ

تا غزل های شما، آیا می شناسیدم ؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: شعر(عاشقانه,پنداموز و...)، 
برچسب ها: تا غزل های شما، آیا می شناسیدم؟، من همان خورشیدم، شعز عاشقانه، شعر ایا میشناسیدم،  
تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1391 | 07:46 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند .
زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم ؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا” بیاید تو و چیزی بخورید .
آنها پرسیدند : آیا همسرت در خانه است ؟
زن گفت : نه .
آنها گفتند : پس ما نمی توانیم بیاییم .
غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است.
مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد .
اما آنها گفتند : ما نمی توانیم با همدیگر وارد خانه بشویم.
زن پرسید : چرا ؟

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان عاشقانه،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: عشق و ثروت، عاشق واقعی، عشق و موفقیت، داستان عاشقانه،  
تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1391 | 07:11 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
گفتم: «همین جا تشریف داشته باشید، الان صدایش می‌کنم» و از پله‌ها آمدم بالا. با لباس راحت رفته بودم پائین؛ شلوار ورزشی و زیر پیراهنی. با آن شلوار کثیف مهدی پاک آبروم رفته بود. خواستم شلوار درست و حسابی بپوشم، روی زیر پیراهنی، پیراهنی بپوشم، تنبلی کردم، نپوشیدم. من از کجا می‌دانستم که کی آن پائین منتظرم نشسته است. گفتم حتما مثل همیشه، یکی از بچه‌هاست. تعارفی که با آن‌ها نداشتم. وقتی شماره‌ی اتاق ما از بلندگو بلند شد، گفتند که یکی از اعضای اتاق 309 بیاید پائین، همین‌جوری که در خوابگاه می‌چرخیدم، رفتم پایین. اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که همچون کسی آن پائین منتظرم نشسته باشد.
ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی،  داستان کوتاه،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: اگر با من دوست می‌شد...،  
تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1391 | 07:07 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میامو قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد...حال دختر خوب نبود....نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی...ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید....
چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست...!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم...امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم....

نظرتون چیه ؟؟؟



طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان عاشقانه،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: عاشقانه، داستان عبرت اموز، باورش سخنه، داستان عاشقانه، داستان کوتاه، داستان رمانتیک، عشق،  
تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1391 | 06:34 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

تعداد کل صفحات : 6 ::      ...   3   4   5   6  

  • paper | تیم بلاگ | زیبا مد