تبلیغات
 میکس سایت
ولادت هشتمین اخترتابناک آسمان امامت و ولایت,اقا امام رضا(ع)مبارک....




طبقه بندی: اخبار جدید،  اس ام اس مناسبتی، 
برچسب ها: ولادت امام رضا، اس ام اس ولادت اما رضا، تبریک ولادت امام رضا، تولدامام رضا، ولادت امام هشتم، تولدامام هشتم، اس ام اس ولادت امام هشتم،  
تاریخ : سه شنبه 26 شهریور 1392 | 06:06 ق.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

مجموعه *پژمان* به کارگردانی سروش صحت و تهیه کنندگی محسن چگینی و با حضور پژمان جمشیدی اواخر پارسال13 بهمن سال گذشته در منطقه اختیاریه تهران مقابل دوربین رفت و تصویربرداری تا آخر اردیبهشت ادامه داشت. این سریال ازمهر ماه روی انتن شبکه 3 میرود...


طبقه بندی: اخبار جدید، 
برچسب ها: سریال جدیدپژمان، عکس های سریال پژمان، زمان پخش سریال پژمان، سریال پژمان، بازیگران سریال پژمان، بازیگران سریال جدید پژمان، مجموعه جدید پژمان،  
تاریخ : چهارشنبه 20 شهریور 1392 | 08:46 ق.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

1اگه فقط یه دونه دختر خوب و مهربون توی دنیا باشه ، اون تویی ......

روزت مبارک عزیزم



2تقدیم به بهترین دختر دنیا و امید حیات من

با آرزوی بهترین و برترین ها برای فرشته زندگیم ....

دخترم روزت مبارک !!



3عزیزم امروز روز توست , امیدورام از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری

و به تمام خواسته های زندگیت برسی

عرض تبریک به بهترین دختر دنیا

روز دختر مبارک!



4سالروز میلاد خانم فاطمه معصومه(س)

و روز ملی دختر را به همه بانوان پاک و آسمانی تبریک عرض می کنم.

5پرودگارا
این بانوان زلالتر از باران را از سربازان و مادران سربازان آقایمان قرار ده ...



6میشــــه اسـم پاکتو رو دل خـــــدا نوشت / میشه با تو پر کشید تــــوی راه سرنوشت

میشـــه با عطـر تنت تا خــــود خـدا رسید/میشــه چشــم نازتو رو تن گلهــــا کـشید

روز دختر مبارک :)





ادامه مطلب

طبقه بندی: اس ام اس مناسبتی، 
برچسب ها: اس ام اس روز دختر، اس ام اس تبریک روز دختر، اس ام اس ولادت، تبریک روزدختر، پیامک روز دختر، پیامک تبریک روزدختر، اس ام اس ولادت حضرت معصومه،  
تاریخ : شنبه 16 شهریور 1392 | 02:09 ق.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
عشــقعشــــق عشـــــــق 

نمی دانم كه این عشق چگونه

 بركویر خشك قلبم بارید

كه دل بی خبرم عاشق شد و به عشقش


می بالد ، نمی دانم می داند


كه با دیدنش می رود از تن وجانم خستگی♥

نمی دانم تا كی 
عاشق می ماند♥

نمی دانم می داند بدون او بی قرارم ، هیچم ، پیچم♥

نمی دانم می داند در انتظار فردای با او بودنم♥

نمی دانم چگونه سر کنم لحظات بی او بودن را♥

نمی دانم می داند 

كه هیچگاه عشق واقعی نمی میرد♥

نمی دانم می داند دوست ندارم                      
mixsite.mihanblog.com

در..

رویای كسی دیگر باشم.♥

دوست دارم عشق همیشگیم
 



طبقه بندی: سرگرمی،  داستان کوتاه،  داستان عاشقانه، 
برچسب ها: ایا میداند؟، ایا میداند، میدانم، داستان عاشقانه، داستان قشن و غمگین،  
تاریخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 04:15 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت..

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد..
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد..
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود..
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد..
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست.… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد..

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید..
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او 
بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟?
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد..
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت..
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ 
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
 mixsite.mihanblog.com

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان عاشقانه،  داستان عبرت اموز، 
برچسب ها: معنای خوشبختی، داستان عاشقانه، داستان غمناک، بی اعتنا به نتیجه، عاشقانه و غمگین، داستان کوتاه،  
تاریخ : سه شنبه 26 دی 1391 | 07:55 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی  شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید، کفشهایش را گذاشت زیر سرش،  کیسه را کشید روی تنش، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش….

خیابان ساکت بود ،  فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد..
در پس کورسوی  نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود  و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود، دستهایش سردتر، مچاله تر شد، باید زودتر خوابش  میبرد
صدای گام هایی  آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.
اگر کسی می فهمید او هم  دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند، مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت، معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای  دور به مرد می خندید، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر…
گفته بود: بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی، دست پر میام …فاطمه باز هم خندیده بود.
آمد شهر، سه ماه کارگری کرد،  برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید…
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را  گرفت، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود…!!!
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی!!!
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد…
یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش  نمی رسید، پولها را گذاشت توی بقچه،  شب تا صبح خوابش نبرد.
صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست.
- داداش سیگار داری؟                           mixsite.mihanblog.com
سیگاری نبود، جوان اخم کرد. 
نیمه های راه  خوابش برد،  خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی  یک خانه  یک اتاقه و گرم…                                mixsite.mihanblog.com

چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ،  پاشد :
- پولام .. پولاااام .
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود؟
- حواست کجاست عمو؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید، جای بخیه های روی  کمرش سوخت.
برگشت شهر، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ، دل برید  ، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود.
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …
چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ،خودشو کشید کنار پله ها  و کارتن رو جمع کرد.
در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می آمدند و می رفتند.
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود، برگشت، خودش بود ، جوان توی اتوبوس ، وسط پیاده رو ایستاده بود ،  چشم ها قلاب شد به هم ، فرصت فکر کردن نداشت ، با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد.
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
جوان شناختش.
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ،  ولم کن آشغال …
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ،  درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….افتاد روی زمین.
جوان دزد فرار کرد.
- آییی یی یییییی
 مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل ... ام 
صدایش ضعیف بود ، صدای مبهم دلسوزی می آمد : 
- چاقو خورده …. 
- برین کنار .. دس بهش نزنین ….   
- گداس؟
- چه خونی ازش میره .…    
 دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش ، دستش داغ شد
 چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ، سرش گیج رفت ، چشمهایش را بست و … بست .
 نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا تاریک بود … تاریک .
 همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه : یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد . همین…
 هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ، نه کسی فهمید مرد که بود، نه کسی فهمید فاطمه چه شد ؛مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی…
 بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ، شاید فاطمه هم مرده باشد ، شاید آن دنیا یک خانه  یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ، کسی چه میداند ؟!
 کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟   



طبقه بندی: سرگرمی،  داستان عاشقانه،  داستان عبرت اموز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان به سوی خوششبختی، داستان عاشقانه ی به سوی خوشبختی، داستان غمناک به سوی خوشبختی،  
تاریخ : دوشنبه 18 دی 1391 | 12:01 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات
دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد ، در عزایش گوسفندها سربریدند,.

 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****

 
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.. 
.
 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****

 
 از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد! 
.

***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****
 
در دردها دوست را خبر نکردن ، خود نوعی عشق ورزیدن است!~

 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****


روزگاریست که شیطان فریاد می زند: آدم پیدا کنید! سجده خواهم کرد.~~ 
 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****

 
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود ، گاهی نمی شود که نمی شود! گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست! گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود! گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست! گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!! 
 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****

 
ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به شمردن نیست. 
 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****

 
مشکلات انسانهای بزرگ را متعالی می سازد و انسانهای کوچک را متلاشی.~~ 
 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****

 
خدایا،به من توفیق تلاش در شکست،صبر در نومیدی،رفتن بی همراه،جهاد بی سلاح،کار بی پاداش،فداکاری در سکوت،دین بی دنیا،عظمت بی نام،خدمت بی نان،ایمان بی ریا،خوبی بی نمود،مناعت بی غرور،عشق بی هوس،تنهایی در انبوه جمعیت،و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند،روزی کن.
 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****

 
بغض بزرگترین نوع اعتراض در برابر آدم هاست اگر بشکنه دیگه اعتراض نیست التماسه. 

 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****

 
زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که من میرقصم.

 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****

 
نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است ، راهم را خودم انتخاب می کنم. 

 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****

 
دلی که ازبی کسی تنها است،هرکس رامیتواندتحمل کند.!


 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****

 
به دکتر شریعتی گفتند استاد سیگار طول زندگی رو کوتاه میکنه ، دکتر در جواب گفتند من به عرض زندگی فکر میکنم.
 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****                                     mixsite.mihanblog.com

 
در دشمنی دورنگی نیست ، کاش دوستانم هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند.
 
***** جملات زیبا از دکتر شریعتی*****                                               mixsite.mihanblog.com

 
خیلی اوقات آدم از آن دسته از چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد.



طبقه بندی: سرگرمی، 
تاریخ : یکشنبه 17 دی 1391 | 12:23 ب.ظ | نویسنده : امید شریف مهر | نظرات

تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6  

  • paper | تیم بلاگ | زیبا مد